Daisypath Wedding Ticker
 

عطر برنج

 
 

زندگی را از  سر می نویسم.. با جوهر عشق خودنویسم... همه بدها رو می نویسم .... روی سطر سطر  چرکنویسم...

 
 

عنوان مطلبام

عادت

همیشگی ها

غمهای آب شدنی

من و احساسم

نقطه های سبز

 

دوس جونا

روزهای ورونیکا

روزهای من

هنگامه جون

روزهای قشنگ(بهناز جونم)

روزهای سبز آلما

کلوچه خانم

این روزها...(پیتی جونم)

خونه عشق من ( مهربانو جون)

روزانه هایم

فایر گرل فایر بوی(نیلو جون)

عسل و آشیانه عشق (عسل جون)

بلند فکر می کنم

با تو سبزم(بانو)

خانوم خونه جون

می میرم برات منننننننننننن(گیتی جونننننننننن)

خاطرات ما(مریسام)

شکلکای خوشگل و باحال

دل نوشته های گوش مروارید(نانازی)

حاج خانومه

خاطرات می می

بمان برای من بمان..دوچشمت آسمان من

نقطه(آنا مونیکا)

دو لقمه خاطره سبز(سیندخت)

هلن ،عروس هیتاسب

نقش وبلاگ

 

قبلنا

نسل سوخته

لُمپن!

مشهدی ممو

شب به یاد ماندنی!!!

ایستگاه آخر...

ابو و مدل حمله های ایندیرکت اسپیچ(غیر مستقیم) لی لی

خداااااااا!! بزرگیتو شکر!!

من گُمت کردم...

خاطره های دور

ندیدم...

وسواس

خ....

مسیل عشق(قسمت آخر)...

مسیل عشق(قسمت اول)...

خواب بی دونه برنج...

 
عطر برنج

رنگ زندگی

 

روزانه های خوندنی

آسمان رنگین است

 

وسایل بخصوص

RSS 2.0
ردپای دوس جونای در رفته : 23475 free counters

 
 

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

نسل سوخته

اینجانب مموی سوخته،نوه و نتیجه و اصن خود نسل سوخته هستم! 

آخه یکی نیس به این خونواده من بگه:بابا پول خودمه!‌به خدا خودم با عرق جبین و هزار جور اعصاب خوردی و گیس گیس کشی در آوردمش! شماها چرا واسه ش تصمیم می گیرین؟  

لنگ به زمین می کوبم و می گم:لپ تاب می خوام!‌(از پول خودم هااااااااا! یه وخ فک نکنین خدایی نکرده کس دیگه ای می خواد برام دس تو جیب مبارکش کنه!!) 

دونه با عینکی که رو نوک بینیش گذاشته:پول مگه علف خرسه؟می خوای فقط واسه نت بازی و وبلاگ و این آت و آشغالا لپ تاپ بخری؟ 

سید جولوی تلویزیون ولو شده: باز تو وبلاگ نوشتی؟می آن می گیرنت بچه!‌به این سایتا وصل نشو! ردتو می گیرن هاااااااا! 

ابو با لبخند یه وری رو مبل:ممو جان!باز تو یه چیزی دس من و اون دیدی دلت خواس؟این لپ تاپ وسیله کاره نه وبلاگ نویسی! 

اون موقه که دختر خونه بودم و هنوز شوهری به کار نبود،صاحاب پولم نبودم ! ماه به ماه دونه کارت عابرمو می گرف و منم رمزمو براش رو یه تیکه کاغذ می نوشتم و اون می رف ته و توی حسابمو در می آورد و یه ۱۰۰ تومنی می نداخ جولومو و می گف:همین واسه ۱ ماه بسه!‌باید پس انداز کنی بچه جان! 

اونوخ من در حسرت خریدن یه لباس ۱۵۰ تومنی جینگیلی و آستین پُفی می موندم!  

شده بودم الیورتوییست:

هر وختم ناپرهیزی می کردمو یه جف کفش و جوراب بالای ۵۰ تومن می خریدم،چشای دونه و سید قُلُپی می زد بیرون:چی؟هی برو پولاتو به باد هوا بده و بیا!‌خوب؟ 

الانه هم که واسه کلاس بدنسازی و رقص رفتم ۳ تاپ و ۲ دس لباس خریدم،همه شون با چشاشون می گن: چه خبره!!مگه می خوای خودتو به ملت نشون بدی؟ 

می گم: چی می گین شماها؟پس با پیرژامه و رخت چرک و دمپایی پاره راه بیفتم و برم باشگاه؟ همه شیک و آخرین مُدلن خوب!! 

بعضی وختا ازینکه بابت پول خرج کردنم باید جواب پس بدم خیلی کلافه می شم می زنم به سیم آخر!یعنی اینکه اونقده جیغ می زنم تا همه برن جا!! 

تو پست بعدی یه سری توصیه موصیه براتون می زارم که به درد بخوره! 

 

شنبه 13 تیر 1388 | 9 تا دونه برنج

 

لُمپن!

بی مقدمه می گه:واسه چی اینقده خودشونو ضایع می کنن این مردم؟24 ملیون رای  آورده!کم که نیس!

تو چشاش  بُراق می شم و می گم: مگه شما  به کی رای دادی؟

با افتخار اون کله کُمبُزه ایشو بالا می گیره و می گه: به هرکی رای دادم  س..ب..ز نبوده!

می گم: آخه نیس خیلی اون محبوب بوده که بخواد 24  ملیون(!!!) رای بیاره!

می گه: حالا که آورده !با تقلب یا بی تقلب!

می گم: یعنی چی؟مگه دور از جون، ما برگ و جُلبک بودیم که رفتیم رای دادیم؟

می گه: دادین که دادین! حالا که برنده نشدین!

می گم:کجای دنیا یه همچین کاری می کنن؟تو غ*ز*ه ش که اینقده درب داغونو  بی در و پیکره  اونا رای نیاوردن! برنداشتن س*ی*د  حسنو تو پاچه ملت بکنن که! او*با* ما گفته...

حرفمو قط می کنه و می گه: چی چی با ما؟هاین؟شما که تحصیلکرده ای اصن نباید اونو آدم حساب کنی!!

تو دلم می گم: تاتو و امثال تو وجود دارن! بهتر از این نخواهد شد!!! 

پینوشت با یه لبخند کش دار: بالاخره تونستم واسه نظراتم خصوصی بزارم!! هرکی دوس داره می تونه برام پیغام درگوشی و پچ پچی بزاره! 

بازم پینوش: هلن،عروس هیتاسب، جان! ۲ مسج خصوصیت رسید! ممنونم! اگه می شه لینک بزار خانومی!

دوشنبه 8 تیر 1388 | 21 تا دونه برنج

 

مشهدی ممو

واسه اینکه هم حال و هوای خودم عوض شه و هم حال و هوای شما و این عطر برنج طفلونکی،از سفر ۱ هفته پیشمون به مشهد براتون عکس می زارم:  

گنبد زرد ضامن آهو،اینقده توش زار زدم و بغضمو قورت دام و برای ایرانمون دعا کردم که گلو درد گرفتم! 

  

اینجا مسجد هارونیه س که بنا و سازنده ش اسمش هارون بوده:

 

 اینجا هم بازار چینی هاس تو الماس شرق،بازارش خیلی لوکس و شیک بود.اما جنساش تعریفی نداش!

 

 آرامگاه فردوسی و ممو که اون بالا وایستاده و با هزار جور بدبختی و قرو قمیش ابو خان ازش عکس گرفته.

 

 این هم طلوع خورشید در راه رسیدن به مشهد ساعت ۵ صبح:

 

          

 

 سومین چرخ و فلک بزرگ خاورمیانه در مشهد!بیشتر از ۲ دور هم مارو نچرخوند!!ازون بالا که نگاه می کردی زمینو همه چی قد مورچه بودو خوف برت می داش!!

   

آب نمای زیبای مجتمع تجاری الماس شرق! مث دوبی ساخته بودنش!

   

کوه سنگی معروف در مشهد: 

 

یک زوج جوان شوخوشنگ در حال قدم زدن در بلوار آرام کوه سنگی!(من و ابو)

 

مکان یک قرار وبلاگی با یک دوست عزیز وبلاگی در کوه سنگی: 

  

هدیه قشنگ یک دوست وبلاگی:  

  

اتاق ما در هتل:

 

طرقبه معروف و زیبای مشهد که بستنیاش محشر بید! 

  

 پینوشت:یه لباس خوشمل هم از الماس شرق خریدم که بعدن عکسشو می زارم!!

شنبه 6 تیر 1388 | 21 تا دونه برنج

 

شب به یاد ماندنی!!!

 دوباره اضافه کرد:فک کنم خودم گوشی ابورو چش زدم! چون ۲ روز قبل بهش گفتم: کاشکی جای گوشیت بودم و تو هم هی منو رو گوشت فشار می دادی!! آخه من گوشای ابو رو خیلی دوس دارم!!

تو این هیری ویری و اوضاع خراب ، حتمن باید یه چیزی پیش بیاد که قوز بالا قوز بشه! داشتم واسه وبلاگم دنبال مطلب می گشتم که "مطلب" خودش آوار شد رو سرم!  

دیشب ساعت 11 شب آق ابو خان دندون درد گرف.البته ایشون 1 ماهه که دندون عقلشو به دس یه جراح لمپن گیج مرخص کرده.جراح محترم بی حال هم نکرده یه بخیه چیزی بزنه روی لثه ابو.واسه همین از مسافرت تا دیشب دندونه مغز ابو خان رو پیاده کرده!  


ادامه مطلب

سه شنبه 2 تیر 1388 | 15 تا دونه برنج

 

ایستگاه آخر...

دارم می رم مطب دکتر...چون پاهام درد می کنه...همه جا زرد رنگه و مهتابی روشنه...دونه دستمو می گیره...می شینم تو بخش انتظار مطب دکتر... جمعیت موج می زنه...مرد و زن از در و دیوار سالن انتظار آویزونن!! پاچه هامو زدم بالا ...یه شلوار زرد تنمه رنگ پاییز... 

دکتره سرش شولوغه و من دارم از درد پا می میرم...به دونه می گم:مامان! این دکتره خوبه؟دوست من یه فوق تخصص پا می شناسه که کارش عالیه!! چرا نوبتمون نمی شه؟می ارزه این همه انتظار؟...آی دارم از پا درد می میرم... 

نوبتم می شه،می رم تو... قیافه خانوم دکتره خیلی خیلی آشناس... یه حس عجیب می دوئه تو تنم...هم خوشحالم ازینکه می شناسمش و هم درد دارم... 

می گه:پاهاتو بگیر بالا ببینم...پاچه هامو که می زنم بالا،پاهام غرق خونه...انگاری تو یه حوضچه پراز خون وایستادم...گریه می کنم...اشکام قرمزن...انگاری خون می آد از چشام... 

می پرم از خواب...بدنم غرق عرقه!! موهام چسبیده به پیشونیم...دونه بالا سرمه! می گه:کابوس بود..چیزی نیس..تموم شد.. چرا گریه می کردی؟؟ 

اشک نوشت: 

زدن ،کشتن...رحم نمی کنن...به بچه،به پیر ، به زن ، به مرد... دیدم..خون دیدم...چشیدم...خون چشیدم...

ای خداااااااااااااااا... 

یکشنبه 31 خرداد 1388 |

 

ابو و مدل حمله های ایندیرکت اسپیچ(غیر مستقیم) لی لی

این روزها از بس حالمان خراب اس،وبلاگ بازیمان نمی آید..اما برای دل دوس جونای جیگمل غمغین بازهم می نویسیم... 

این پست هم مال ۱ ماه پیش می باشد.. 

به خدا از بس که در مورد این لی لی ه پست گذاشتم ، خودم حالم به هم می خوره!! ولی چه کنم ؟؟ اگه اینجا ننویسم ، می ترکم و باید برم بخوابم سینه قبرسون!! اما خداییش اینقده ازش بد گفتم که همه وبلاگیا به خونش تشنن بد!! آخه خیلی رو نروه و حسابی سوژه س!

شب جمعه اییه ابوچو بعد اینکه 2 شب صورت همدیگه رو یه فص خط خطی کرده بودیم و واسه همدیگه خط و نشونای زرنشون کشیده بودیم ، اومد خونه مو و پاشو رو پاش انداخ و گف: خواهرم (لی لی معروف) می گه از 10 تا دوسی که تا حالا ازدواج کردن ، 8 تاشون تو همون دوران عقدکردگی طلاق گرفتن! اوضا ازدواج خیلی خرابه!

بنده هم  رفتم تپی اون بالا رو پیشخون آشکوبخونه نشسم و دسمو رو اون یکی دسم  انداختم و  غیر مسقیم گفتم: گربه هه دسش به گوشت نمی رسه، می گه پیف پیف بو می ده!! به کوری چش بدخواه مدخواها ، من اگه مجبورم باشم با تو تا دم مرگ زندگی می کنم ابو خان!

سعی می کنم فردا برگردم دوباره البته با عکسای تاریخی از مشهد... 

غضبناک نوشت: ای خداااا! چرا سوگلی و گوش مروارید و یکی 2 تا از بچه های دیگه فیلتر شدن؟؟هاین؟؟سرجدتون اگه منو می خونین بیاین بگین ببینم چی شده؟؟سوگلی؟؟گوش مروارید؟؟

شنبه 30 خرداد 1388 | 16 تا دونه برنج

 

خداااااااا!! بزرگیتو شکر!!

خدایا ما رو به حال خودمون رها نکن!! خدایا فقط تویی قادر مطلق!! یعنی می خوای بگی از ما رو برگردوندی؟؟دیگه مارو دوس نداری؟؟خدایا فقط خودت ، فقط تویی که می تونی کمکمون کنی...

خدایا...چقدر صدات کنم؟مگه نشنیدی؟؟دعای این همه آدم رو نشنیدی؟؟ندیدی؟؟می تونی این همه فقر و نداریو ببینی؟می تونی  ببینی آدما دارن زیر بار فلاکت جون می دن؟مگه اونا بنده تو نیستن؟مگه تو همه رو از یه سرشت خلق نکردی؟... دیگه نمی کشم...دیگه نمی دونم چی بگم...بسه دیگه...بسه... دلم آشوبه...خیلی آشوب...انگاری دارن سیخ تو چشام فرو می کنن...

دپ نوشت: یه مدت نیستم...نگران نشین دوس جونا!!

شنبه 23 خرداد 1388 | 11 تا دونه برنج

 

من گُمت کردم...

خیلی وخته گمت کردم...ازت دور شدم..اینقدر غرق روزمرگی ها و کار و هیاهوها شدم که  فراموشت کردم.اون موقه ها ، همون روزای نوجوونی و بی عاری ، همیشه باهام بودی ..وخت خوشی و ناخوشی..اون وختا وقتی تو خوشی غرق بودم ،فک می کردم  این خوشی خیلی زود ازم می گیری و جاش غم و ناراحتی بهم می دی..اما نکردی! نگرفتی!

 


ادامه مطلب

دوشنبه 18 خرداد 1388 | 20 تا دونه برنج

 

خاطره های دور

این روزا  همونطور که تو پست قبلی گفتم که از طریق فیس بوک خیل عظیمی از همکلاسی ها و هم مدرسه ای های 10-15 سال پیشم رو پیدا کردم ،انگاری یه جرقه تو ذهنم روشن شده! مث شهاب سنگی که از یه سیاره کوچیک جدا شده و وختی به جو زمین رسیده آتیش گرفته و خاکستر شده.حالا خاطرات اون روزا دارن مرتب جولو چشمم رژه می رن.دوره دبستان، راهنمایی و دبیرستان.یه چیزی مث پرتقال  گلوله می شه تو گلوم.سعی می کنم نزارم  این پرتغال فشرده شه و از چشم سرازیر بشه! اما...

همین الان نوشت:دوستانی که به هر علتی می آن و دری وری نظر می دن،از همینجا بهشون می گم که با عرض شرمندگی نظرات مزخرفشون در جا پاک می شه و تایید نمی شه!هرکی خوشش نمی آد و فک می کنه من بی نمکم و بد می نویسم،لطف کنه راشو بکشه و بره و دیگه اینجا رو نخونه بی زحمت! من حوصله آدمای بیکار و حرف مفت زن رو ندارم! 

با تشکر!


ادامه مطلب

شنبه 16 خرداد 1388 | 18 تا دونه برنج

 

ندیدم...

اون روز که اعصاب مصابم خط خطی بود، از جام که بلن شدم ، خمیازه که کشیدم و دس و صورتمو که شستم، اصن گرسنه م نشد! اون شوکولات خوشمزه صبونه رو با نون تستای برشته رو رو پیشخون آشپزخونه ندیدم ندیدم که دونه با یه لبخند قشنگ وایستاده روبه روم و ظرف غذامو دسم می ده..to_take_umbrage.gif

!

 طوله گربه های برفی سر راهم که هر هفته قد یه بند انگشت بزرگتر می شن:  

  

  


ادامه مطلب

دوشنبه 11 خرداد 1388 | 14 تا دونه برنج

 

Weblog Themes By Pars Theme